از زن بودن بدم مياد، از ضعيف بودن، از تو سري خور بودن و از حساب پس دادن بابت همه چيزهاي شخصي مثه پوشش و رفتار به يکي که خودش آزاده هر کاري ميخواد بکنه متنفرم...من اينجوري بار نيومدم، کسي براي من تعيين تکليف نکرده...من از ضعيف بودن متنفرم...من از اينکه يکي داد بزنه تا آرومم کنه حالم بهم ميخوره، از اينکه يکي هميشه ازم طلبکار باشه بدم مياد...از اينکه...از صبح که پا ميشم اونقدر کار دارم و اونقدر مسيوليتهام سنگينه که بعضي اوقات خودم در عجبم که چه جوري از پس همه کارا بر ميام...من يه زنم...مسيوليت يه بخش از وجودمه...من يه زنم که خيلي اوقات خسته ميشه که سر پارسا داد ميزنه...من يه زنم که وقتي قطره اشک روزهاي من به روايتي ديگر...
ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال میکنید
برچسب: نوشتن,زنها,مناسبت,نميخواددرد,ميخواد, نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 6:15